#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)
#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)_پارت_197


حالم خوب نیست حتی به خاطر ندارم دقایقی پیش با سروین چه کردم .

فقط زجه هایش گوشهایم را آزار میدهد همه جا را رنگ قرمز پر کرده است .

به دستانم خیره میشوم که روی فرمان قفل شده اند آنها هم قرمزند همانند دل خونم .

ساعت ها سپری میشوند و من فقط میرانم هرچه نزدیکتر میشوم شدت باران بیشتر میشود .

از دور آبی بیکرانش را میبینم ماشین را همانجا رها میکنم .

یک قدم جلو میروم خنکی ماسه ها حالم را بهتر میکند .

من هنوز هم یک دامادم دامادی که انتظار تازه عروسش را میکشد .

میدود و من هم دنبالش .....از دور داد میزنم .

-الان میگیرمت

از ترس و هیجانش خنده ی سرخوشانه ای میکند و وقتی دستش را میگیرم جیغ میکشد .

قدمی دیگر به جلو میروم موج بزرگی نزدیک می آید آب خنک دریا کف پایم را تر میکند .

تعادلش را از دست میدهد و می افتد موهای بلند مشکی اش ماسه ها را جارو میکند آنقدر زیبا و خواستنی است که برای لحظه ای نمیتوانم چشم از او بردارم .

من هم همانند او اسیر ماسه ها میشوم .

صورتش را لمس میکنم چشمانش را میبندد و منتظر یک معجزه است معجزه ای از جنس من .

فریادش میزنم .

-بهتا

آسمان با صدایم موج دریا را با تلاطم بیشتری به سویم میکشاند .

عضلات پایم یخ زده اند و تحمل وزنم را ندارند من باخته ام آنهم در یک چشم برهم زدنی .


romangram.com | @romangraam