#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)
#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)_پارت_196

از بافت موهایم میگیرد و بلندم میکند تمامی سرم نبض میشود و دستم محکم روی دستش فشار می آورد .

-درد داره مگه نه...... به اون پدر عوضی ات گفتم اگه یکی بزنه ده تا میخوره حالا نوبت منه..... این بازی بدون نابودی یکی یک دونه دخترش مزه نداره

همینطور مرا همراه خود میکشد و میبرد پدرم چه کرده که فرهان اینطور وحشی شده است .

-تو رو به جون مادرت اینکارو نکن فرهان

بازهم شیطانی میخندد و لباسهایش را از تنش میکند .

-بازم التماس کن خیلی خوشم میاد

سیلی بعدی را نثارم میکند .

-من که کاری نکردم بی گناهم فرهان

از زور درد و ترس هق هق میزنم اشک و خون روی صورتم قاطی شده است .

دیگر چیزی نمیفهمم فقط تصویر محوی از فرهان که ترکم میکند .

آنقدر کتک خورده ام و آزار دیده ام که حتی پزشکی قانونی هم امیدی به زنده بودنم ندارد اما بازهم نفس میکشم .

حالا من درونم یک مسافر دارم که بزودی می آید کودکی که برای هردوی ماست.... من و فرهان .

******

برگ آخر : چقدر زود دیر میشود

فرهان

نمیدانم از کی شروع شد اما وقتی آمد دلم لرزید گویی فاصله مان یک قدم بود قد یک نفس.

و حالا که میرود هم نمیدانم کی تمام شد بازهم فاصله مان یک قدم بود قد یک نفس.

آنقدر روی پدال گاز فشار آورده ام که او هم ناله میکند دیدم تار است و همه جا را مه گرفته میبینم .

ماشین پشتی مدام چراغ میدهد اما نمی ایستم بوق میزند محل نمیدهم .

romangram.com | @romangraam