#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)
#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)_پارت_195


برگ یکی مانده به آخر : موجودی درونم

سروین

دستم را روی شکمم میکشم بازهم تکان میخورد .

دیگر به این تکان هایش عادت کرده ام و دوستش دارم حتی با اصرار پدر هم نتوانستم او را از نفس کشیدنش منع کنم .

او تنها موجودی است که با آمدنش دنیایم را نقاشی میکند .

حتی اگر هیچ کس دوستش نداشته باشد خودم یک تنه مراقبش هستم .

شال بلند بافتنی ام را روی شانه هایم می اندازم و توی بالکن مینشینم و هوای سرد پاییزی را درون ریه هایم میکشم .

به این فکر میکنم که او شبیه چه کسی است ؟ پسر است یا دختر ؟

دوباره تکان میخورد و من خاطره آنشب مبهم را جلوی چشمانم میبینم .

وجود او دلیلی است برای یادآوری خاطراتی دور از مردی که نمیدانم کجاست و چه میکند ؟

به گذشته برمیگردم کسی پشت درب منتظر است آنقدر عجله دارد که فرصت نمیکنم لباس بهتری بپوشم .

ای کاش هیچوقت آن درب باز نمیشد ازترس جیغ میکشم هیچ کس خانه نیست .

چشم های فرهان به خون نشسته است و با آن لباس دامادی اش گویی تمام کینه ی دنیا را درون تیله های عسلی اش دارد .

دستانش خونی است حتی پیراهن سفید رنگش هم غرق خون است چنان سیلی به گوشم میزند که روی زمین پرت میشوم .

هیچ گاه اینقدر ترسناک نشده بود حتی زمانی که با هم دعوا میکردیم .

از ترس التماسش میکنم .

-فرهان تو رو خدا کاریم نداشته باش

میخندد عصبی همانند شیطان .


romangram.com | @romangraam