#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)
#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)_پارت_194
در نگاه اول تاج کوچکی که درست جلوی موهایم قرار داده شده است توی چشم میزند .
برقش دنیا را میگیرد و من را برای داشتن یک زندگی پر از عشق همراهی میکند .
موهای مشکی ام درست بالای سرم جمع شده است و سیاهی اش نشان از رنج سالهایی دارد که باید تحمل میکردم تا امروز در کنار مردی باشم که هر روز برای داشتنش خدا را شکر میکنم .
-ای بابا عروس خانوم آقا داماد منتظرن نباید اینقدر طولش بدین
لبخند میزنم و چال گونه ام را به رخ همه میکشم .
قلبم همانند یک گنجشک میزند آخر بیقرار است راه میروم و دنباله ی لباسم زمین را جارو میزند .
امروز قدرت یک ملکه را دارم فقط یک نفس مانده تا من به آرزویم برسم .
درب باز میشود و فرهانم در آن کت و شلوار تیپ تن مشکی نظاره گر من است .
فراموش میکنم نگاه هایی را که به ما خیره اند اینجا ما هستیم و آسمان آبی که زیرش هزاران اتفاق رنگ و ورانگ می افتد .
انقدر نگاه میکنیم که فیلمبردار صدایش در میآید او هم مانعی است برای لذت بردن از دنیایی که درمقابل عشق ما تعظیم کرده است .
-آقا دوماد دسته گل رو نیاوردید
فرهان در حالی که نگاهش با من است چشم سرسری میگوید اما دوباره پله های رفته را بازمیگردد و گونه ام را میبوسد .
صدای دست و جیغ بقیه فضا را پر از شور و شوق میکند .
اما ورق برمیگردد با سرعت برق و باد چیزی میان بودن و نبودن قلبم را به چالش میکشد .
نمیدانم چگونه با آن پاشنه های بلند میدوم اما وقتی پای فرهان در میان باشد حتی از جانم میگذرم .
او را کنار میزنم و خودم میروم در کتابهای افسانه ای همانند لیلی و مجنون و یا شاید شیرین و فرهاد .
آن شی سیاه رنگ را میبنیم و بعد پرواز میکنم تنها زجه های فرهان است که در آخرین لحظات به گوشم میرسد و بعد هم تصویر زیبایش و بعد هم همه جا سیاه میشود همانند سوت پایان .
شاید دیگر نباشم اما تکه ای از باورهایم ، آرزوهایم تکه ای ناب از من برای همیشه باقی میماند .
باور ندارم میشود بدون آلوده شدن زمینی به آسمان نزدیک شد ......حتی خدا هم برای کشف این راز به من احسنت میگوید .
romangram.com | @romangraam