#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)
#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)_پارت_193
-آره یک دختر علاف که حاضر بود در ازای پول هرکاری بکنه
-دیبا و آرش چی ؟اونا هم با شما بودن ؟
-منظورت همون پسریه که قصد داشتی باهاش یه آغاز تازه داشته باشی
چشمانم از تعجب گرد میشوند من حتی در خانه خودم هم زیر نظر بودم .
-واقعا آدمهای پستی هستین از اینجا گمشو دیگه نمیخوام نه اسمی از تو بشنوم نه از فرهان .
برمیخیزد اما قبل از رفتنش بازهم سکوت اتاق را میشکند .
-بازم ازت عذر میخوام به عنوان یه زن ازت میخوام که همجنست رو ببخشی چون میدونم که میدونی وقتی دل به یکی میدی دیگه نمیتونی چیز دیگه ای رو ببینی
عشق با من غریبه است من هیچ وقت او را نمیبخشم شاید به خاطر حسادت یا شاید بخاطر این همه تنهایی ام .
چشمانم را میبندم و وقتی بازش میکنم او رفته است بالاخره او سایه اش را از ندگی ام برداشته است آنقدر سایه اش سنگینی میکرد که احساس میکردم شاید هیچ وقت نرود اما رفت .
برگ چهل و یک : سقوط آزاد
بهتا
زندگی چیست آغازی با پایانی نزدیک .
دمی با بازدمی همراه برای یک سقوط آزاد .
من ایستاده ام تا آخرین نفس برای حسی که قلبم لرزاند .
می ایستم در مقابل دنیایی از سکون و اجبار .
-عالی شدی
خودم را نظاره میکنم در این لباس سپید حس آرامش دارم .
بالاخره شد و من رسیدم به جایی که باید باشم .
romangram.com | @romangraam