#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)
#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)_پارت_192

اثر داروهای خواب آور نمیگذارد به درستی تشخیص دهم چه کسی با یک دسته گل کنار درب ایستاده است .

-سلام

صدایش آشناست با زور پلک هایم را باز نگه میدارم او نزدیکتر میشود حالا در ذهنم میتوانم چهره اش را به خاطر آورم او بهتاست .

به سختی مینشینم دسته گل را کنارم روی میز میگذارد و دستم را میگیرد .

نور لامپ مهتابی اذیتم میکند اما تاب می آورم .

-حالت خوبه ؟

-نگران نباش اثر داروهای خواب آوره

-نمیخوای بپرسی برای چی اومدم

-اگه دوست داری بگو

بی هیچ حرفی دستم را میگیرد و درون چشمان درشتش حلقه های اشک خودنمایی میکند .

-سروین تو رو به خدا من و فرهانو ببخش

پوزخند میزنم .

-شما چه نیازی به بخشش من دارین

-داریم مقصر اصلی حال و روز امروز تو ماییم

دستم را از میان دستش بیرون میکشم قطره اشکش روی گونه اش سر میخورد .

-تموم اتفاقاتی که برات افتاده تقصیر ماست به خدا قسم میخواستم بهت بگم اما میترسیدم از اینکه فرهان ترکم کنه میترسیدم اومدم اینجا تا ازت حلالیت بگیرم اگه بخوای حتی به پاتم می افتم

-تو حاضری تا کجا پیش بری به نظرم هیچ فرقی با من نداری ما هردو برای رسیدن به سراب میجنگیم

-فردا عروسیمونه خواهش میکنم برامون دعای خیر کن نمیخواستم بلایی سرت بیاد برای همین اومدم تو نیازی به هیچ کدوم از داروها نداری

-اون منشیه همدستتون بود درسته ؟

romangram.com | @romangraam