#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)
#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)_پارت_191


فرهان خودش را روی راحتی ولو میکند و دستانش را به طرفین میکشد بلکه بتواند یکم خستگی اش را در کند .

-یه لحظه صبر کن الان قهوه درست میکنم

-بدو بهتا جونم که خیلی نیاز دارم

به همراه لباس عروسم وارد اتاق میشوم و آن را روی تخت میگذارم قبل از تعویض لباسم دوباره آن را نگاه میکنم روی تمام قسمت هایش دست میکشم خدایا من قراره دو روز دیگه عروس فرهان باشم .

خودم را با او تصور میکنم همانند همیشه او دستم را میگیرد و با هم از تمامی مرزها میگذریم میرویم جایی که فقط ما هستیم بدون مزاحم بدون هیچ دیواری میانمان .

لباس را برمیدارم و با آن میرقصم چشمانم را میبندم و در رویایم غرق میشوم در آن فضای کوچک هیچ مانعی نمیتواند مرا از این رویای شیرین بیرون بکشد .

-بهتا

برمیگردم و با فرهان برخورد میکنم خدای من لباسم پر از لک قهوه میشود .

-فرهان چیکار کردی لباسم

-ببخشید گفتم تو که نمیای من قهوه رو بیارم

-اینطوری شکون نداره

-اینقدر خرافاتی نباش برو بشورش لکش میره

-نخیر لک قهوه است پاک نمیشه

-حالا با آب داغ بشورش شاید رفت

با عجله به دستشویی میروم نباید بگذارم این لک باقی بماند خدارو شکر پاک میشود .

نفس عمیقی میکشم ای کاش بعد از خشک شدن لکش دوباره پیدا نشود.

برگ چهلم : ملاقاتی

سروین


romangram.com | @romangraam