#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)
#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)_پارت_189


-تو اینا رو از کجا میدونی ؟

-بعد از مرخصیم از بیمارستان برگشتم خونه میخواستم مدارکمو بردارم هرچی زنگ زدم سروین باز نکرد مجبور شدم کلید بیاندازم وقتی اومدم خونه برقا رفته بود اما صدای نفساشون رو خیلی خوب احساس میکردم سریع رفتم اتاق خوابمون

-یعنی با سروین ؟

-آره ولی وقتی برقا اومد از لای در دیدمش

-چطوری فرار کردی ؟

-زنگ زدم به نگهبان گفتم من همسر سروین اربابم لطفا صداش کنید بیاد پایین من اصلا حالم خوب نیست بعد از اینکه رفت رفتم دنبال پسره اونقدر در عشقش شکست خورده بود که مثل یک لاکپشت رانندگی میکرد

-پس از عمد خواهرشو برای کاوه در نظر گرفتی

-عزیزم ناراحت نباش اونم دختر خوبیه خوشبخت میشن

-فکر میکنم منم این پسره رو دیدم با هم از یک رستوران بیرون اومدن حالا کجاست ؟

-از ایران رفت وقتی شنید سروین چطوری در حق خودش و خواهرش جفا کرده بدون خداحافظی رفت

نگاهم پی کاوه میرود که با دستمال عرق پیشانی اش را پاک میکند شاید من هیچ وقت فرهان را نشناختم او خیلی راحت میتواند بد باشد .

میدانم باید همه چیز را به سروین بگویم بی هیچ کم و کاستی .

برای دقایقی نگاهم با کاوه تلاقی می یابد و با لبخند تلخی او را به دست تقدیر میسپارم .

-بهتا

برمیگردم و فرهان لبخند میزند .

-دیگه نوبتی هم باشه نوبت ماست

-منظورت چیه ؟

-کجایی ؟ منظورم عروسی دیگه من طاقت نامزدی رو ندارم بهتره یکدفعه عروسی بگیریم


romangram.com | @romangraam