#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)
#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)_پارت_188
-اوی پیرمرد بفهم چی تف میکنی
از دفاع فرهان خوشم می آید .
-این خانوم همسر آینده ی منه تو هم حق نداری بهش توهین کنی
-اونم یه هرزه است مثل تو از روزی که پاتو گذاشتی تو خونمون ازت بدم میومد فکر نکن ولت میکنم بلایی به سرت میارم که مرغای آسمون به حالت گریه کنن نمیذارم یه آب خوش از گلوت پایین بره
نگاه غضبناکش را به من میدوزد قصد رفتن دارد که فرهان صدایش میزند .
-پیرمرد .......هرچی لایق خودت و دخترته بار ما کردی ولی مهم نیست اما باید قبل از رفتن هدیه تو بهت بدم .......خانوم منشی
دختر جوان برگه ای را از داخل کشو بیرون می آورد و به دست فرهان میدهد .
-بگیر دیگه دوست ندارم دختر دیوونه ات اسمش توی شناسنامم باشه ایشالا همین روزا برای عروسیمون دعوتتون میکنم تشریف بیارید در ضمن فهمیدی که اگه یکی بزنی ده تا میخوری پس پا روی دم من نذار
فرهان برگه را روی زمین پرت میکند و ارباب هم با چشمانی پر از کینه آن را برمیدارد .
آنقدر نگاهش ترسناک است که نمیتوانم آن را از خاطرم محو کنم .
*******
صدای موسیقی گوش خراش است .
-به افتخار عروس و داماد
کاوه و تازه عروسش از میان میهمانان میگذرند .
-چطوره میپسندی ؟
-بدک نیست راستی تو از کجا این دختره رو میشناسی ؟
-برادر این عروس خانوم قرار بود بشه رقیب من
-چی میگی ؟
-اسمش دیبا است برادرش عاشق و دلباخته ی سروین بود
romangram.com | @romangraam