#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)
#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)_پارت_187
رویم را برمیگردانم درونم چیزی هشدار میدهد اما نمیدانم چرا سرجایم قفل شده ام .
بعد از سپری مسیر به شرکت میرسیم .
-بیا بالا
-من برای چی بیام خودت برو
-نمایش خوبی از دستش میدیا
-من به نمایش علاقه ای ندارم
-بیا دیگه
مجبورم همانند تمامی عمرم .
از پله ها بالا میرویم ارباب روی یکی از صندلی های انتظار نشسته است و به محض دیدن فرهان به او جمله میکند .
قدش کوتاهتر از فرهان است و میدانم که حریف او نیست .
-چه بلایی سر دخترم آوردی ؟
فرهان خونسرد میخندد .
-بالاخره هرکی خربزه میخوره پای لرزشم میشینه
-خفه شو
مشت محکم ارباب لب فرهان را پاره میکند قلبم فرو میریزد .
-فرهان ......آقا شما چتونه ؟
تازه متوجه من میشود .
-تو معشوقشی زنیکه .....
romangram.com | @romangraam