#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)
#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)_پارت_185


با بغض قول میدهم به پدرم تا دختر خوبی باشم .

-کجا بستری شدی ؟ حالت خوبه ؟

-خوبم بابا فقط یکم دلم گرفته دکترم میگه افسردگی شدید گرفتم

-افسردیگ شدید ؟ به خاطر اون پسره عوضی داری خودتو نابود میکنی

-تقصیر اون نیست

-ازش دفاع نکن

-دفاع نمیکنم اون برام هیچ ارزشی نداره بابا بیا

باز هم صدای تب دارش را میشنوم برایش ناز میکنم .

-بابایی برام تنقلات میخری آخه اینجا حوصله ام سر میره

سکوت جای صدایش را میگیرد .

-معلومه عزیز بابا تو جونمو بخواه

-بابا زود بیا

قطع میکنم و آدرس را برایش میفرستم و گوشی ام را تحویل میدهم .

دقایق به سختی میگذرند دلم تنگ است یکسره جابه جا میشوم کسی با عجله درب را باز میکند برمیگردم پدرم با چشمانی خیس نگاهم میکند .

کسی تابحال گریه ی ارباب بزرگ را ندیده است انگار در این لباس ها مظلومیت از سرتاپایم میریزد .

در دستش یک کیسه بزرگ از خوردنی است آنقدر زیاد است که میتوان با آن ضیافت راه انداخت .

-چی به روزت آوردن

-مامان نفهمید ؟


romangram.com | @romangraam