#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)
#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)_پارت_184
-تو بگو
-باشه یه کاری میکنیم تا سه میشمارم بعد با هم میگیم خوبه ؟
سرم را تکان میدهم دست راستش را بالا میگیرد یک ، دو ، سه با هم یکباره میگوییم .
-دوست دارم
سکوت میانمان فاصله می اندازد و تلاقی نگاهمان ما را به هم قفل میکند .
-بهتا کجایی ؟
به این دنیا بازمیگردم صدای بوق اشغال نشان میدهد کاوه تماس را قطع کرده است .
برگ سی و هشتم : بریدم از دنیا
سروین
-خوش اومدی
-میتونم با پدرم تماس بگیرم
-معلومه
ابتدایی ترین وسابلم را کنار تختم جا میگذارم در این لباسها هیچ شباهتی به خودم ندارم .
بعد از چند بوق برمیدارد دلم را به دریا میزنم او تنها شانه ای است که میتوانم سرم را رویش بگذارم .
-الو بابا
-جانم
-میشه بیای به آدرسی که برات میفرستم
-کجا هست ؟
-بابا من بستری شدم قول میدم خیلی زود خوب بشم
romangram.com | @romangraam