#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)
#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)_پارت_182

نمیتوانم خودم را کنترل کنم با کاوه تماس میگیرم بعد از بوق های متوالی برمیدارد .

-سلام شاه دوماد

صدایش گرفته است همانند کسی که فردا قرار است پای چوبه دار باشد .

-سلام خوبی ؟

-خیلی بیمعرفتی فکر میکردم اولین نفری که میفهمه منم اما باید از زبان فرهان همه چیزو بشنوم

-معذرت میخوام

-حالا کجا باهاش آشنا شدی ؟ کی فهمیدی عاشقش شدی ؟

-بطور اتفاقی از طریق فرهان باهاش آشنا شدم

-باریکلا فرهان خب ؟

-چی بگم وقتی اونی که باید باشه نیست ادم مجبوره بین بد و بدتر یکی رو انتخاب کنه

دلم میگیرد هنوز هم من برایش بهترین گزینه ام .

نگاهم پی فرهان میرود روی تخت نشسته است و لبخند میزند دلم برایش ضعف میرود اگر هزار بار دیگه هم دنیا می آمدم بازهم او را انتخاب میکردم .

برمیگردم به روزهای ناب عاشقی .

زیر چشمی نگاهش میکنم دستش را زیر چانه ام میگذارد .

تاب دیدن چشمهای زیبایش را ندارم وقتی شاهزاده به دختر مورد علاقه اش نگاه میکند او چه شکلی میشود .

-حالت خوبه ؟

بازهم با سوالش همانند باران میبارم با اینکه قلبم از ترس ایستاده است اما با وجود او امنیت سراسر وجودم را پر میکند .

-خوبم

-این موقع شب اینجا چیکار میکنی ؟ نمیگی خدای نکرده .......

romangram.com | @romangraam