#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)
#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)_پارت_175
-بله خوب هستید
-یه مشتری دست به نقد پیدا کردم برای واحدتون
بعد از این همه مدت خبر خوشی میشنوم این خیلی خوب است .
-باشه من نزدیکم حدودا نیم ساعت دیگه تشریف بیارید
-چشم سلام برسونید
-زنده باشید
قطع میکنم اگر بشود سلام او را به وسایل و درو دیوار سرد و بی روح خانه رساند حتما اینکار را میکنم .
سرعتم را بیشتر میکنم درست به موقع میرسم .
تمامی تابلوهای عروسی را برمیدارم و زیر تخت میگذارم و برای آخرین بار خودم را چک میکنم براحتی میتوانستم از پدرم کلید یکی از آپارتمانهایش را بگیرم اما دوست ندارم حتی او هم به حال و روزم ترحم کند .
زنگ به صدا درمیآید بالاخره بعد از مدت ها کسی وارد این خانه میشود .
درب را باز میکنم آقای صفایی همراه یک زن و شوهر جوان وارد میشوند.
-سلام خیلی خوش اومدید
صفایی از همان دم درب شروع میکند .
-این واحد حرف نداره دو خوابه اصلا آدم توش آرامش خاصی داره همسایه هاش هم همه دکتر و مهندس درست میگم ؟
نگاهش به من است با لبخند سرم را تکان میدهم .
-چطوره میپسندید ؟
دختر جوان زیر چشمی بله را به شوهرش میدهد اما میخواهند بازارگرمی کنند .
-بدک نیست چند سال ساخته ؟
romangram.com | @romangraam