#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)
#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)_پارت_172
-نقشه ی اون نبود که کار آقا فرهانته
با عشق نگاهش میکنم خوشبختی را در یک قدمی خود دارم .
-دوستت دارم
همه هورا میکشند میخندم و فرهان زانو میزند .
در دستش جعبه ای به شکل قلب دارد و آن را به سمتم میگیرد .
-با من ازدواج میکنی ؟
اشک هایم بی محابا میریزند و صورت زیبایش را در مه چشمانم گم میکنند .
هرچقدر برای این لحظه سجده شکر بجا آورم بازهم نمیتواند پاسخ این همه لطف خدا باشد .
دست چپم را به نشانه قبول تعهدش بالا میگیرم و او حلقه اش را دستم میکند .
صدای دست بچه ها و تبریکشان زیباترین صوتی است که فضا را پر میکند نگاهم سمت کاوه میرود مردی که در تک تک لحظات مردانه کنارم ایستاد حالا چشمانش از اشک سرخ است .
دلم میگیرد میدانم درد عشقی یک طرفه چقدر سخت است با تمام وجود برایش دعا میکنم تا او هم بتواند شریک لحظه هایش را پیدا کند .
کسی مرا از پشت در آغوش میگیرد سرم را بالا میگیرم و با خنده فرهان را نظاره میکنم .
در گوشم نجوایی میکند .
-خیلی دوستت دارم
-منم همینطور فرهانم
-میدونی اسم این کارگاه چیه ؟
-اوم نه
-شوک
یاد حرفم می افتم و پیشنهاد سرسری ام.....فرهان آن را جدی گرفته است .
romangram.com | @romangraam