#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)
#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)_پارت_161


-از من خسته شدی سراغ کاوه رو میگیری

-خجالت بکش فرهان اون مثل برادرمه

-هه

-فرهان جونم قهر نکن دیگه بابا من که حرف بدی نزدم فقط گفتم اول بذار تکلیف زندگیمون روشن بشه بعد .........

با پرتاب جملات حرفم را قطع میکند .

-بسه دیگه حرفی باقی نمونه با رفتار دیشبت فهمیدم کجای کارم

قصد رفتن دارد که از پشت او را در آغوش میگیرم .

-درکم کن فرهان خواهش میکنم نمیخوام عشقمون به گناه آلوده بشه

قفل دستانم را میگشاید .

-برو کنار

-فرهان بذار حداقل چیزی رو که میتونیم بعد از ازدواجمون بهم بدیم برامون باقی بمونه

برمیگردد چیزی درونش تغییر کرده است دلیل این آشفتگی را نمیدانم .

-حالم از خودم بهم میخوره

-فرهانم منظورم این نبود

با دستش فاصله ای میانمان میگذارد .

-حق با توئه من خیلی تند رفتم فقط میخواستم یک طوری خودمو خالی کنم از این همه عذابی که درونمه اما اشتباه کردم منو ببخش

حالا میدانم دردش چیست او هم همانند من اسیر یک زندگی نباتی است که هر لحظه میتواند تمام شود .

میان داشتن و نداشتن به تعادل رسیده است گاهی دارد و گاهی ندارد .


romangram.com | @romangraam