#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)
#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)_پارت_162

*******

دلم میخواهد دوباره از نو شروع کنم حتی اگر دیر باشد .

میخواهم یک سری به دانشگاه بزنم بلکه بتوانم واحد های پاس نکرده ام را دوباره بردارم .

حاضرو آماده از خانه خارج میشوم و منتظر تاکسی می ایستم .

کمی بعد یک 206 نقره ای چندین بار بوق میزند حتی زحمت نگاه کردن به راننده را هم به خودم نمیدهم و جای دیگری می ایستم .

دنده عقب میگیرد دلم نمیخواهد روزم را خراب کند بری همین سرجایم می ایستم .

شیشه را پایین میکشد نفسم را از سر بدبختی فوت میکنم آخر راننده را میشناسم .

-بیا بالا وقت ندارم

-حمیرا خواهش میکنم برو امروز حوصله کل کل ندارم

-گفتم بیا بالا

با اجبار مینشینم جنس او را میشناسم وقتی پیله میکند کندنش همانند جدا کردن آدامس از لباس است

-حرفتو بزن

-کاوه کجاست ؟

او هم همانند من متوجه غیبت کاوه شده است .

-نمیدونم منم بعد از اونروز توی آتلیه دیگه ندیدمش خیلی نگرانشم

-تو غلط میکنی یا همین الان باهاش تماس میگیری و میگی جوابمو بده یا من میدونم و تو

-حمیرا به خدا قسم ازش خبر ندارم

-زر زیادی نزن دو روز پیش بهم گفت که فقط یکی رو دوست داره و اونم تویی

ته دلم خالی میشود قرار بود همه چیز را فراموش کند .

romangram.com | @romangraam