#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)
#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)_پارت_160

-همین چند دقیقه پیش

-نه یادم نمیاد

-شما حالتون خوبه ......خب اگه نمیخواید میبرم

لیوان را برمیدارد با شک نگاهش میکنم اما چهره اش خیلی جدی است برای همین دستش را میگیرم .

-اشکالی نداره بذار بمونه ......میتونی بری ولی فردا زود بیا

-چشم ممنون

میرود هرچقدر فکر میکنم چیزی به خاطرم نمیرسد این روزها خیلی زود همه چیز را فراموش میکنم .

برگ سی و سوم : علامت سوال ؟؟؟؟

بهتا

چندین بار با کاوه تماس میگیرم از روز آتلیه دیگر هیچ تماسی با من نگرفته است ناخوداگاه دلم شورش را میزند.

جواب نمیدهد یعنی چه اتفاقی برایش افتاده است فرهان باید از او خبری داشته باشد .

وارد پذیرایی میشوم فرهان هنوز غرق خواب است آنقدر بدون تکان میخوابد که روانداز از رویش کنار نرفته است .

آهسته صدایش میزنم .

-فرهان

کمی تکان میخورد شیطنتم گل میکند یک تکه دستمال کاغذی را لوله میکنم و داخل بینی اش فرو میکنم چندین بار در خواب غر میزند ولی بالاخره میپرد .

-چیکار میکنی مثلا خوابیدما

هنوز از اتفاق دیشب دلخور است دلم نمیخواهد دوباره بحث اش پیش کشیده شود برای همین سوالم را میپرسم .

-تو از کاوه خبر نداری ؟

با اخم های درهم نگاهم میکند .

romangram.com | @romangraam