#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)
#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)_پارت_159


به وضوح میبینم که برای لحظه ای رنگش میپرد اما خودش را دوباره جمع و جور میکند .

-خب مادرشون دوست صمیمی مادرم هستن

-آهان اونوقت تحصیلاتتون چقدره ؟

-لیسانس زمین شناسی دارم

-خوبه اما با کامپیوتر آشنایی دارین ؟

-بله این روزا کی از این اختراع بشر بی نصیبه به اندازه یک منشی بلدم

-خیلی خوبه

در ظاهر میتوانم با او بسازم حقوق و دیگر چیزها را برایش روشن میکنم و سرخوش وارد اتاقم میشوم .

دقایق میگذرند ای کاش بیمارانم را کنسل نمیکردم کاری برای انجام دادن ندارم .

فکر میکنم این بیستمین بار است که بازی ماشین را پلی کرده ام اما هربار آن را نصفه رها میکنم .

ای کاش دیبا جواب تماسهایم را میداد آخر چرا همه برای من رفیق نیمه راه میشوند .

تقه ای به درب میخورد .

-بله

-خسته نباشید .........بفرمایید

در دستش یک لیوان آب دارد و آن را روی میز میگذارد .

-تو هنوز نرفتی ؟ این دیگه چیه ؟

-نه گفتم شاید کاری داشته باشید آخه دستور رفتنمو صادر نکردید .........این یک لیوان آبه خودتون خواستید براتون بیارم نوش جان

-من کی گفتم آب بیار ؟


romangram.com | @romangraam