#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)
#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)_پارت_141
فرهان آنقدر بوق میزند که فکر کنم تمامی همسایه ها میفهمند او منتظر من است سرم را از پنجره بیرون میگیرم و با صدای بلند نامش را میخوانم .
-فرهان جان صبر کن الان میام
آنقدر عجله کرده که فقط یک طرف صورتم را آرایش کرده ام از ترس اینکه دوباره بوق بزند به سرعت کارم را تکمیل میکنم و خودم را به او میرسانم .
-کجایی پس ؟
-بابا تو میخوای همسایه ها منو بیرون کنن این چه وضعیه
-وضع تو که خیلی بدتره
-من ؟
-آره به چه حقی سرتو اونم بدون هیچ پوششی اونطوری میگیری بیرون
تازه به خاطر می آورم چه کاری کرده ام .
دلم از غیرت مردانه اش قیلی ویلی میرود و بوسه ای روی گونه اش میگذارم اما عصبی آن را پاک میکند .
-بس کن این لوس بازیا رو بهتا دفعه آخرتم باشه
-چشم
چپ چپ نگاهم میکند و پایش ر روی پدال گاز میفشارد .
دقایق میگذرند و آنقدر سرعت ما بالاست که از ترس در حال سکته کردن هستم اما جرات حرف زدن ندارم اخم های فرهان درهم است و میدانم حوصله ام را ندارد .
بالاخره میرسیم .
-برو عقب بشین
-آخه چرا ؟
-بهتا
romangram.com | @romangraam