#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)
#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)_پارت_140

بی مقدمه میپرسم .

-از آرش خبر داری ؟

در حالی که سعی دارد با دقت رج بعدی پلیور سبز رنگش را ببافد جواب میدهد .

-چرا اتفاقا با دوستش شریک شده میخوان یه کافی شاپ راه بندازن

-یعنی دیگه هتل نمیاد ؟

-نمیدونم به من که اینطوری گفت اونم هر طرف باد بره میره

سعی دارم از زیر زبانش راجع به اتفاقات اونشب حرف بکشم .

-ببینم حرفی بهت نزده ؟

دیبا عینکش را از روی بینی اش با انگشت اشاره بالا میدهد و ریز و موشکافانه نگاهم میکند .

-نه چطور مگه ؟

-هیچی همینطوری

-من که از کاراش سر در نمیارم خیلی وقته اینجا نمیاد میگه نمیخوام مزاحمت بشم میگم تو که قبلا همش اینجا پلاس بودی حالا از کی شدی مزاحم

از لابلای حرف های دیبا میتوان پشیمانی را از حرکات و حرف های آرش بیرون کشید .

دلخور روی راحتی مینشینم .

-ای شیطون پس فردا موقع افتتاح کافی شاپه با هم میریم میبینیمش

-باشه

میخندد و من در فکر فرو میروم دلم میخواهد به یک ریسمان چنگ بیاندازم شاید این ریسمان آرش باشد نمیدانم .

برگ بیست و نهم : نقشه

بهتا

romangram.com | @romangraam