#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)
#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)_پارت_139
-سروین چته درهمی گفتم خبر خوب
میدانم این خبر خوب فقط میتواند به پول ارتباط داشته باشد وگرنه هیچ موضوعی به این اندازه بابا را کوک نمیکند حتی خبر زایمان من .....چه مقایسه ی عجیبی به سرعت در ذهنم شکل گرفت .
-تونستم یکی از بزرگترین سرمایه گذارها رو جذب شرکت خودمون بکنم این یه فرصت فوق العاده است
میدانستم..... رویم را برمیگردانم .
-حالا این یعنی چی ؟
-یعنی دیگه نیاز نیست پیش اون مرتیکه ی پاپتی دست دراز کنی .....در واقع من یکی از مهمترین قرادادهاشو با این سرمایه گذار از دستش درآوردم اونم توسط یک واسطه فردا که بره توی اون مثلا شرکتش میفهمه جا تره و بچه نیست آی قیافش دیدنی میشه
اخم هایم را درهم میکشم کی این حرف ها به پایان میرسد خسته ام چرا هیچ کس درکم نمیکند آنقدر در روزهایم تکرار است که احساس میکنم دارم دیوانه میشوم .
-بابا تبریک میگم دوستم منتظره میشه بریم
دلخور نگاهم میکند .
-برات مهم نیست مطمئن باش به نفع تو هم هست کاش اونجا بودمو قیافشو میدیدم با ارباب در میوفته
با تحکم میگویم .
-بابا
-خیلی خب بریم
******
عصبی راه میروم .
-اینم از بابام
دیبا سعی دارد خواهرانه مرا دلداری دهد .
-عیبی نداره اون بنده خدام به همین چیزا دلش خوشه دیگه اینقدر سخت نگیر
romangram.com | @romangraam