#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)
#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)_پارت_138

-یه مزاحم

برایم مهم نیست چشمانم را میبندم و لذت میبرم .

برگ بیست و هشتم : سختون

سروین

اه لعنتی جواب نمیده دلم میخواد سرمو را به دیوار بکوبم اصلا نمیفهمم آخه چرا ؟

دوباره شماره اش را میگیرم خاموش میباشد .

اعصابم دارای تشنج است با دیبا تماس میگیرم بعد از چند بوق جواب میدهد .

-الو سلام

-سلام دیبا جون منم

-خوبی ؟ بیمعرفت هیچ معلومه تو کجایی ؟

-کجام توی همین خونه خراب شده ......هستی بیام پیشت دلم از این همه تنهایی پوسید

-مگه فرهان نیست ؟.......ای وای معذرت میخوام آره بیا عزیزم هستم

بدون معطلی حاضر میشوم درست موقع خروج پدرم را میبینم که از آسانسور خارج میشود .

-بابا سلام چی شده ؟

لبخند پیروزمندانه ای میزند .

-هیچی دختر عزیز بابا ......جایی میرفتی ؟

-آره پیش دوستم

-چند لحظه باهات کار داشتم بعدم میرسونمت خبرای خوشی برات دارم

با هم وارد میشویم با عجله روی راحتی کنارش میشینم دل توی دلم نیست .

romangram.com | @romangraam