#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)
#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)_پارت_142
بدون حرفی همانند یک برده اطاعت میکنم .
فرهان به ساعت مچی اش نگاهی می اندازد و زیر لب فردی را لعنت میکند .
کمی بعد دختری جوان هم سن و سال خودم با آرایشی غلیظ عرض خیابان را طی میکند و درست درب کنار فرهان را باز میکند و مینشیند .
-سلام
-سلام و درد مگه نگفتم راس ساعت 11:30 اینجا باش چرا دیر کردی ؟
دختر آدامسش را چند بار به طرز حرص آوری میجود و بعد هم به حرف می آید .
-حالا که اومدم افشین قیمت منو باهات طی کرده ؟
-آره 10 تومن نقد اما من نصفشو بعد از انجام کاری که بهت سپردم میدم
-خودت میدونی با این خرابی بازار برام افت داره برای ده تومن اینقدر نقش بازی کنم اما چون تو آشنای افشینی باشه
-قرار نیست کار سختی انجام بدی فقط برای چند روزه ........در ضمن فردا اینقدر آرایش نمیکنی و میشی شبیه یک دختر سربراه که برای کار توی اون مطب لعنتی حاضره هرکاری بکنه چون به پولش نیازداره فهمیدی ؟
-آره بابا قبلا هماهنگ شده ببینم این خانوم خشگله کیه ؟
قبل از اینکه خودم را معرفی کنم فرهان اجازه رفتنش را صادر میکند .
-به سلامت 5 تومن ریختم به حسابت ببینم چی کار میکنیا ؟
-اوکی
قبل از پیاده شدن لپ مرا میکشد و زیر لب حرفی میزند .
-خدا بهت صبر بده با این دیوونه عین سگ پاچه میگیره
بعد از رفتنش سوالات من شروع میشود .
-این کی بود ؟
-منشی جدید سروین
romangram.com | @romangraam