#سولمیت
#سولمیت_پارت_87
عاطفه به تائیدم گفت: منم میلاد.
با چشمای سبز و صورت مصممش بهمون زل زد و گفت: خودتون و قیافه هاتون رو تو آینه ندیدین که می گید اشتها ندارین.
به زور عاطفه رو بلند کرد و من هم پشت سرشون راه افتادم. از آسانسور پایین رفتیم. به سمت بوفه ی محوطه بودیم که صدای آشنای حسام رو شنیدم.
سرم رو به سمتش چرخوندم..
میلاد رو بهم گفت: من بهش خبر دادم بیاد. اوضاع تو خیلی بدتر از هممونه فاطمه.. به نظرم الان اون پیشت باشه بهتره.
حسام که از شدت دویدن نفس نفس می زد به زانوش خم شد و بعد اینکه نفسش رو تازه کرد از روی زانوهاش بلند شد. بدون این که حرفی بزنیم... من سرم رو پایین انداخته بودم و اون هم با نگاه پر از مهربونی و هم زمان متاسفش بهم چشم دوخته بود.
میلاد لب ورچید که حرفی بزنه. نگاهش به مسیر نگاه حسام بود...
کمی با خودش کلنجار رفت و آب دهانش رو قورت داد. گویی احساساتش رو قورت بده
- من و عاطفه می ریم بوفه.. شما هم بعد این که حالتون بهتر شد بیاین. منتظرتون می مونیم.
حسام هم چنان که نگاهش بهم بود جواب میلاد رو داد
- باشه.
بعد رفتن میلاد و عاطفه دستش رو به سمتم دراز کرد که پسش زدم
- حسام ثنا بهترین دوستم بود! بهترین دوستی که دیروز همه چی رو بهم اعتراف کرد...
آشفته ادامه دادم: ولی من! من بی فکر! من احمق! بی توجه به این که با این اعترافش ممکنه جونش به خطر بیفته از کنارش رد شدم..
romangram.com | @romangraam