#سولمیت
#سولمیت_پارت_86

- به هوش میاد دیگه اره؟!

سرش رو به نشونه ی نفی چپ و راست کرد.

- وای خدایا ...

دستم رو گرفت و به سمت اتاقی که ثنا توش بود برد

- عملش کردن ولی معلوم نیست به هوش بیاد یا نه.

هنوز توان دیدنش رو نداشتم. چشم هام رو از اتاقش گرفتم و رو به عاطفه گفتم: مرگ مغزی شده یا نه فقط کماس؟

- هنوز تو کماس ولی اوضاعش وخیمه و احتمال اینکه مرگ مغزی بشه زیاده.

کمی امید تو دلم زنده شد

- بیا دعا کنیم عاطی.. هنوز هیچی معلوم نیست..

روی صندلی نشستم و رو به میلاد گفتم: به پدر و مادرش خبر دادین؟

میلاد: اره تازه خبر دادیم. الان می رسن..

با اومدن مادر و پدر ثنا به اصرار می خواستن راضیمون کنن که بریم واینکه خودشون هستن. اوضاع اونا بدتر از ما بود. دوست داشتم بمونم ولی توان مقابله با واقعیتی که می تونستم جلوش رو بگیرم نداشتم..

ساعت حدودای چهار عصر بود.

میلاد: من می رم براتون غذا بگیرم با این وضع بخواین پیش برین شما رو هم تا چند ساعت دیگه می برن زیر سرم!

بی حوصله گفتم: من اشتها ندارم.

romangram.com | @romangraam