#سولمیت
#سولمیت_پارت_85


حالم دست خودم نبود ولی سعی کردم به همه ی احساساتم غلبه کنم و شماره ی عاطفه رو بگیرم..

حتی توان اینکه گوشی رو کنار گوشم بذارم هم نداشتم. به ناچار روی اسپیکر گذاشتم. صدای بوق گوشی تمام راهروی بی روح دانشکده رو گرفته بود..

صدای لرزان عاطفه از پشت گوشی استرس زاترین لحظه ی عمرم بود..

- فقط بگو که زنده اس.. خواهش میکنم عاطی.. فقط بگو زندس.

صدای گریه ی عاطفه بلند شده بود.

تک انگشتی که باهاش گوشی رو گرفته بودم لرزید و گوشی از دستم افتاد. کمرم خم شد و کم کم روی زانوهام افتادم.. روی زمین سرد راهرو نشسته بودم و زار میزدم..

صدای عاطفه از پشت گوشی منو به خودش اورد

- مرگ مغزی شده فاطی.. حالا باید چه غلطی بکنیم؟!

دستم رو روی دهنم گذاشتم تا صدای گریه هام بیشتر از این نشده. به زحمت از جام بلند شدم و آدرس بیمارستان رو از عاطفه پرسیدم و به سمت بیمارستان رفتم.

.

.

بیمارستان

عاطفه و میلاد روی صندلی های بیمارستان نشسته بودند. به سمتشون رفتم. عاطفه به محض دیدن من بلند شد وبه سمتم دوید. منو تو بغلش کشید.

از بغلش بیرون اومدم


romangram.com | @romangraam