#سولمیت
#سولمیت_پارت_84
- اصلا... شاید سرماخورده یا خواب مونده گوشیتو جواب نمیده.
خنده ی کوتاهی کرد و رو به میلاد گفت: مگه نه؟ اصلا ثنا به خواب آلود ترین فرد دانشکده معروفه؟ موقع امتحان ها هم همیشه دیر می رسه...
عصبی سرم رو با دستام گرفتم... از یه جایی به بعد دیگه حرفای عاطفه رو نمی شنیدم... تقریبا به دانشگاه رسیده بودیم. همهمه ای داخل سرویسمون بود که باعث شد همه به کنار پنجره های اتوبوس برن تا ببینن بیرون چه اتفاقی افتاده..
یکی از دانشجوها گفت: بچه ها مثل اینکه یه نفر جلو در فنی تصادف کرده! همه دورش جمع شدن... بیاین ببینین ..
زمزمه های بچه ها بلند شده بود.. ولی من طاقت دیدن نداشتم.. عاطفه که از پنجره به بیرون خم شده بود گفت: یعنی کیه؟!"
صدای گریم بلند شد.. میلاد رو به من کرد. انگار تازه متوجه شده باشه کسی که تصادف کرده کیه بچه ها رو کنار زد و به بیرون پنجره نگاه کرد.. رو به من برگشت وبا حالت عصبی و نگرانی گفت: نگو! نگو که این ثناس!
عاطفه هم به سمتم برگشت و رو به من که زانوی غم بغل گرفته بودم سعی کرد سرمو از رو زانوهام بلند کنه: فاطمه! میلاد چی می گه؟!
سرم رو در همون حالت بدون اینکه بلند کنم به تائید تکون دادم. عاطفه به سمت راننده ی اتوبوس دوید و گفت: آقا نگه دار من باید پیاده بشم.
در اتوبوس باز شد و عاطفه به سمت جمعیت دور دانشجویی که روی زمین افتاده بود دوید.. می تونستم صدای جیغش رو از تو اتوبوس بشنوم. گوشام رو با دستام گرفتم.. همه از اتوبوس پیاده شده بودن به غیر منی که حالم از خودم و رفتار دیروزم با ثنا بهم می خورد..
با اومدن آمبولانس عاطفه و میلاد هم سوارش شدند و همراه ثنا رفتند..
با وضعیت آشفته ام و تلوتلوخوران به سمت در دانشکده رفتم. داخل دانشکده شدم.. همه داشتند از تصادف ثنا حرف می زدند. یکی از همکلاسی ها با دیدن من به سمتم اومد
- خانوم نوری راسته ثنا تصادف کرده؟!
پسش زدم و به سمت کلاس رفتم. با قیافه ی متعجبش از پشت سرم بهم نگاه می کرد ولی اصلا نای اینکه حرفی از این تصادف به زبون بیارم نداشتم. داخل کلاس رفتم و روی یکی از صندلی ها نشستم. سرم رو روش گذاشتم. حتی توان اشک ریختن هم نداشتم.. باز هم خودم رو مقصر می دونستم.. نه فقط بابت رفتار بی رحمانه ام با ثنا! نه! به خاطر اینکه بعد همه ی اعترافاتش بی تفاوت از کنارش گذشتم.. در حالی که می دونستم جونش با همه ی این اعتراف ها به خطر می افته. مطمئن بودم که تصادف عمدی بوده.. احتمالا قصد جون من رو هم بکنن ولی هیچ اهمیتی بهش نمی دادم.. صورتم از شدت بغض گلوم فشرده شده بود. احساس می کردم این بغض تمام صورتم رو طی کرده و به سرم رسیده.. سرم در حال انفجار بود..
با اومدن استاد سر کلاس، سرم رو از روی صندلی بلند کردم ولی تمام مدت به صندلی خالی کنارم که جای ثنا بود نگاه می کردم..
کلاسمون کارگاهی بود و تا ظهر طول کشید. بعد تموم شدن کلاس گوشیم رو برداشتم که آدرس بیمارستان رو بپرسم.. می ترسیدم. بدجور هم می ترسیدم. بیشتر از هر زمان دیگه ای.
romangram.com | @romangraam