#سولمیت
#سولمیت_پارت_88

حسام که هنوز حرفام براش کمی مبهم بود گفت: به چی اعتراف کرد؟ نکنه تو قضیه ی ترور نقش داشته؟

سرم رو بالا پایین کردم.

نگران چند قدمی بهم نزدیک تر شد

- فاطمه الان جون تو هم درخطره!

چند ثانیه ای به فکر رفتم و گفتم: و هر کی که اطراف منه. تو.. میلاد.. عاطفه.. من جون همه ی این آدما رو به خطر می اندازم!

حسام عصبی از حرفام صداش رو بلندتر کرد

- میشه لطفا.. لطفا و محض رضای خدایی که می پرستی.. این مقصر دونستن خودت تو هر مسئله ای رو از سرت بندازی!

من که تا الان بغضم رو نگه داشته بودم گریم گرفت.

صداش رو پایین تر آورد

- باشه عیبی نداره اگه خودت رو مقصر می دونی. اصلا همه ی اتفاقای بد دنیا به خاطر تو... هر جا هر کی رو به قتل می رسونن تقصیر تو.. ولی یکم، فقط یذره فکر منم بکن که الان بیشتر از هر چیز دیگه ای نگران تو هستم. نگرانتم که همین بلایی که سر دوستت اومده سر خودت هم بیاد.

اطراف رو نگاهی کرد و ادامه داد: بیا بریم یه جای خلوت تر حرف بزنیم.

به سمت یکی از گوشه های خلوت محوطه ی بیمارستان رفتیم. نیمکت خاک خورده ای بود که روش نشستیم.

- امید بهم زنگ زده بود..

رو بهش گفتم: خوب چی شد؟ نتایج دی ان ای اومده؟

حسام لباش رو با زبونش خیس کرد: اره. امشب قراره مدارک کامل شدش رو به دست خبرگزاری که قبلا باهاش طی کرده بود برسونه.

romangram.com | @romangraam