#سولمیت
#سولمیت_پارت_68

- مامان قربونت بشم.. امشب می خوابم خوب می شم.

- از دست تو من آخر سکته می کنم! باز کن دهنتو من خودم غذا بذارم دهنت..

به یاد بچگیم که مامانم لقمه می ذاشت دهنم مطابق میلش عمل کردم. با اشک و آه همراه بود هر لقمه غذایی که قورت می دادم.

- فدات شم مامان.. به من نمی گی چیه چی شده.. عیبی نداره.. ولی تو تازه از بیمارستان اومدی بیرون.. بعد هم که بردنت کلانتری.. این همه به خودت فشار نیار..

غذامو که تموم کردم سینی غذا رو برداشت و رفت. من هم انقدر روی تخت چپ و راست شدم که بالاخره خوابم برد.

.

.

.



صبح زود حوالی ساعت شش بود. جمعه، روز تعطیلی که قرار مسافرت داشتیم و بهم خورده بود.. آشفته حال بیدار شدم و مستقیم رفتم حموم. دوش آب گرم بهترین درمان برای کوفتگی بدنم بود. کمی خستگیم در شده بود و در حالی که با حوله داشتم موهامو خشک می کردم به آشپزخونه رفتم که برای خودم قهوه دم کنم. لیوان رو ازقهوه پر کردم و به سمت اتاقم رفتم. اتاقم رو به بالکن باز می شد. بالکن اتاقم تزئین شده بود از چند تا گلدون کاکتوس و یه صندلی راک کلاسیک و یه قفسه ی کتابی که کتابهای موردعلاقه ام توش بود و هر وقت دلم می گرفت، مثل الان، می رفتم و توی صدای شلوغی کوچه روبروی بالکن، کتاب می خوندم.

قهوه به دست به کوچه خم شدم که ببینم امید اومده ماشینشو برداره یا نه که خلاف انتظارم ماشین حسام رو دیدم. لیوان قهوه رو روی لبه بالکن گذاشتم. از بالکن وارد اتاق شدم. مانتو و شال به سر کردم و از پله ها پایین رفتم.

در خونه رو نیمه باز گذاشتم. به سمت ماشین حسام رفتم. دستام رو دور صورتم حلقه وار گذاشتم و با دقت داخل ماشین رو نگاه کردم که با باز شدن پنجره ی ماشین به ناگاه چند قدم به سمت عقب رفتم.

حسام که صندلی ماشینش رو خوابونده بود به حالت مستقیم درش آورد. در حالی که گوشی من رو تو هوا تو دستش می چرخوند گفت: خانوم سر به هوا! گوشیت یادت رفته بود!

سریع تو هوا از دستش قاپیدم

- به نظرت با اوضاع آشفته ی دیشب اصلا به یاد گوشیم بودم؟..

romangram.com | @romangraam