#سولمیت
#سولمیت_پارت_194

به سمت ماشین رفتم و از تو صندوق عقب ماشین وسایل رو برداشتم.

با دیدن صحنه ی روبروم وسایل رو انداختم و بدو به سمت حسام دویدم که داشت نگین رو تو هوا دو متر به بالا پرت می کرد و دوباره می گرفتش! با دیدن خنده ی نگین هم مجدد این کار رو تکرار می کرد.

با صدای بلندی داد زدم: حساااام! الان بچه از دستت می افته! صدبار بهت گفتم این کار رو نکن! باید یه بار خدای نکرده از دستت بیفته بچم که بفهمی؟!

حسام با دیدن من که جیغ زنان! به سمتش می دویدم نگین رو تو آغوش پدرانه اش جا داد و به سمتم اومد.

- آخه تو نمی دونی چه کیفی می ده!

چشماش از شدت ذوق برق می زد که بازومو به پهلوش زدم و با لبخند گفتم: دیوونه!

...

جای سرسبز و دل انگیزی تو خارج شهر بود. سبزی زمین و آبی دریاچه ی کنارمون، و بوی قهوه ی داغی که فضای سه نفرمون رو دربرگفته بود.. و جعبه ی موسیقی دلنوازمون... همه چی کامل بود! به رسم همیشه سر روی شونه های حسام گذاشته بودم و با صدای آرامش بخشش برام کتاب می خوند.. با رد شدن نسیمی گویی چیزی به یادم اومده باشه سرم رو به ناگاه از رو شونه اش برداشتم و گفتم: حسام این اولین باره میایم این جا درسته؟!

با تعجب سرش رو به تائید بالا پایین کرد.

چشمام رو تو کاسه ی چشمام چرخوندم

- پس چرا به نظرم این همه آشنا میاد؟!

صدای گریه ی نگین بلند شد که گویی دور از چشم ما ازمون فاصله گرفته بود و روی زمین افتاده، زانوش از پیرهن صورتی و گلدارش بیرون زده و زخم کوچکی برداشته بود.

حسام کتاب رو روزی زمین انداخت و در حالیکه کفش می پوشید که به سمت نگین بره گفت: لعنتی ! فاطمه همش تقصیر توعه! صدبار بهت گفتم بعضی مواقع این جور تفریح های آخر هفته نگین رو بسپاریم دست مامانت و خودمون تنهایی بیایم! هم این طوری نگین بلا سر خودش نمیاره! هم ما یکم تنهایی خلوت می کنیم!

خنده ای کردم که رو بهم برگشت و گفت: می خندی؟! این اوضاع به خاطر تو هستش ها!

خندمو خوردم و لبخند معنی داری بهش زدم که گویی تازه یادش اومده باشه

romangram.com | @romangraam