#سولمیت
#سولمیت_پارت_193


موهای لختی که مثل همیشه کل پیشونی بلندش رو پوشونده بودن و توی نسیم ملایم به رقص دراومده بودن رو کنار زد و در همون حالت نشسته نزدیکم شد

- فاطمه من که قبلا بهت گفته بودم برام مهم نیست چی بشه. من هیچ وقت و به خاطر هیچ چیزی تو رو مقصر نمی دونم! اصن چه دلیلی داره من وسط کتاب خوندن و قهوه خوردن توی یه جای سرسبز یهو ازت متنفر بشم! مطمئن باش یه جای کار می لنگه!

لب هام رو آویزون کردم و با قیافه ی لوس شده ای گفتم: حسام هر شب دارم این کابوس رو نزدیک تر از شب قبل می بینم... این دژاووی لامصب تو خوابم هم رفته! می ترسم بلایی...

انگشت اشاره ی دست نیمه سوختش رو به نشونه ی سکوت جلوی لب هام گذاشت و حرفم رو قطع کرد

- فاطمه باهام ازدواج می کنی؟

مات و مبهوت بهش خیره شدم

- ها؟! انتظار نداشتم این طوری بی مقدمه...

مثل همیشه غرق تو چشمای عمیق مشکیش شدم که من رو از پا در می آورد و تسلیمش می کرد..

دوباره با صدای مخملیش پرسید: باهام ازدواج می کنی؟

سرم رو به تائید بالا پایین کردم که لبخند شیرینی روی لب های مردونش آورد..

هیکل ظریفش رو بهم نزدیک کرد و نفس هامون توی نسیم شبونه ی تابستونی به همدیگه آمیخته شد...

...

چهار سال بعد

- حسام! حواست به نگین باشه! من وسایل کمپ رو میارم از تو ماشین.


romangram.com | @romangraam