#سولمیت
#سولمیت_پارت_192

لبخندی زدم و در دل آرزو کردم یه روزی برسه میلاد قدر احساس پاک و بی منت عاطفه رو بدونه.

....

چند شب بود کابوس های بی امان من که همیشه بد خواب بودم رو، بدخواب تر کرده بود.

به رسم شب های تابستون بچگیام، روی پشت بوم می خوابیدم تا بلکه نسیم شبانه، خواب به چشمام بیاره..

با دیدن کابوس تکراری، از خواب پریدم و بلافاصله نشستم!... ناباورانه حسام رو جلو روم دیدم که رو زانوهاش نشسته بود و داشت بهم نگاه می کرد.

چشمام رو مالیدم که از خواب بیدار بشم!

- این خوابه؟! تو این جا چیکار می کنی؟!

معصومانه گفت: دلم برات تنگ شده بود!

خنده ای کردم و گفتم: همین؟!

- کافی نیست برای اومدنم؟

- چرا قطعا کافیه!!

به پیشونی عرق کردم نگاهی انداخت و گفت: داشتی... کابوس می دیدی؟!

نفسی از ته دلم برآوردم و گفتم: اوهوم!

- کابوس همون دژاوویی که چند بار دیده بودیم؟

سرم رو به تائید بالا پایین کردم..

romangram.com | @romangraam