#سولمیت
#سولمیت_پارت_191


زیر لب گفتم: دختر ساده!

جواب داد: بله میلاد... نه هنوز تو تاکسی ام.. آدرس این جا...

نگاهی از شیشه ی ماشین به بیرون انداخت و گفت: زیاد دور نشدیم از کافه... چه حرفی دیگه.. من حرفی ندارم...

سرم رو به گوش عاطفه چسبوندم و سعی کردم حرف های میلاد رو بشنوم که قطع کرد.

بلافاصله به راننده تاکسی گفت: ببخشید من این جا پیاده می شم!

- عاطفه خل شدی؟ می خوای دوباره باهاش روبرو شی؟

- گفت حرف هایی داره که تا حالا بهم نگفته..

- یعنی تو این چند دقیقه احساسش برگشته بهت؟

مصمم رو بهم گفت: من مطمئنم اونم ته دلش احساسایی بهم داره! وگرنه این همه بازیم نمی داد وقتی می دونست دوستش دارم و بازم باهام وقت می گذروند! می دونم هر چقدرم بی احساس باشه پسری نیست که بخواد باهام بازی کنه!

سری به تاسف تکون دادم

- خوددانی! مصلحت مملکت خویش خسروان دانند!

پیاده شد و من، ادامه ی مسیر رو تنها به خونه رفتم..

شب هنگام، پیامی از عاطفه به دستم رسید.

"فاطی! ازم عذر خواهی کرد! بهم هم پیشنهاد داد اگه تمایل دارم تو شرکتی که با دوستاش قراره بزنه کار کنم!"


romangram.com | @romangraam