#سولمیت
#سولمیت_پارت_190
- دوباره! دوباره! دوباره پیشنهادم رو به خاطر عاطفه پس نزن! بهم یه فرصت بده که بهت پیشنهاد بدم! من خوشبختت می کنم! یا... نکنه هنوز می خوای با اون پسره ی جاسوس بی احساس و بی پدر و مادر ازدواج کنی؟
بی اختیار دستم بلند شد و سیلی روی صورت میلاد فرود آمد..
- حد خودت رو بدون میلاد! اون پسره نه تنها جاسوس و بی احساس نیست که به صدتای تو شرف داره!
دستش رو جای سیلی صورتش مونده بود که از کنارش عبور کردم و به سمت عاطفه که هنوز در حال گریه بود رفتم. دستش رو گرفتم و به اجبار سوار تاکسی کردم و خودم هم سوارش شدم.
- عاطفه فکر این پسره رو از ذهنت بیرون کن! لیاقتت رو نداره!
می دونستم حرف هایی که به عاطفه می زدم بیش تراز دلداری شبیه نمک روی زخمش بود.. دست روی سرش بردم و آروم رو شونه ام گذاشتمش...
عاطفه هق هق کنان جوابی که انتظار نمی کشیدم رو داد: اوهوم! سعیم رو می کنم!
سرم رو به سمتش گرفتم. لبخندی زد و ادامه داد: هیچ پسری ارزشش رو نداره که به خاطرش دوستیمون خراب بشه! مگه نه؟!
با لبخند متعجبی جواب دادم: معلومه که نداره!
خنده ی کوتاهی کرد و دوباره سرش رو روی شونم گذاشت.
از این وضعیت و سوءتفاهمی که به خاطر اعتراف میلاد بهم ایجاد شده بود متنفر بودم. بیش تر از اون از این متنفر بودم که عاطفه فکر می کرد به خاطر من باید از میلاد دست بکشه.. که فکرش کاملا اشتباه بود.
- عاطی نه به خاطر من، بلکه به خاطر خودت می گم که از میلاد دست بر داری! وقتی به احساست جواب نمی ده لزومی نداره به خاطرش احساست رو خرج کنی!
صدای گوشیش از تو کیفش بلند شد که سر از شونم برداشت و درش آورد.
- فاطی میلاده!
خواستم بگم جواب نده که مهلت نداد.
romangram.com | @romangraam