#سولمیت
#سولمیت_پارت_189
به میلاد نگاهی انداخت و در حالیکه مسیر نگاهش به من رو متوجه شده بود با همان شوق و ذوق ولی لب به دندان گرفته، ادامه داد: خووووب! میلاد که عاشق چیزکیکه، مثل من!...
میلاد حرفش رو قطع کرد و عصبی گفت: تمومش کن عاطفه!
عاطفه آب دهنشو قورت داد و با بغضی که راه گلوش رو گرفته بود ادامه داد: خوب مگه چیز کیک دوست نداری؟!
میلاد سری به تاسف تکون داد و گفت: چرا می خوای خودتو احمق جلوه بدی؟! تو که می دونی من بهت علاقه ندارم! خیلی وقته هم می دونی! بیا بدون هیچ سوءتفاهمی امروز از هم خداحافظی کنیم!
عاطفه بی توجه به حرف میلاد لبخند محوی زد و گفت: اگه از این کافه خوشت نمیاد بگو بریم یه کافه ی دیگه،هووم؟ عصبانی شدن نداره که!
خیره به رفتارهای عاطفه، چشمام گرد شده بود. همیشه رفتارش با میلاد همین طوری بود و خودش رو به اصطلاح به کوچه علی چپ می زد ولی رفتار امروزش بی منطق تر از همیشه بود.
سکوت کرده بودم که عاطفه بلند شد و کیفش رو برداشت و رو به میلاد گفت: پاشو بریم! می دونم از کدوم کافه خوشت میاد!
تحملم سر شده بود که کلافه بلند شدم و بازوی عاطفه رو گرفتم و به بیرون کافه کشوندم.
-دیوونه شدی عاطی؟! داری چی کار می کنی؟
آروم و درحالیکه لب هاش رو از غصه بهم می فشرد گفت: آره! دیوونه ام! من دیوونشم!
میلاد دنبالمون از کافه بیرون اومده بود و با دیدن اعتراف عاطفه آشفته دستی روی موهاش کشید.
برای این که اوضاع رو جمع کنم از میلاد خداحافظی کردم و به زور عاطفه رو با خودم کشوندم.
بازوم رو رها کرد و به سمت میلاد دوید. خیره بهش بودم که ناباورانه دیدم جلوی میلاد ایستاده و گریه اش گرفته..
میلاد عاطفه رو پس زد و با قدم های بلند به سمتم اومد...
romangram.com | @romangraam