#سولمیت
#سولمیت_پارت_188
یعنی می خواست در حین نگاهش به حسام گردنش زده بشه؟! نهایت بی رحمی بود!
به ناگاه پدر حسام چشماش رو بست که نفس آسوده ای کشیدم. می تونستم قطره های اشکی که رو صورتش اومده بود رو از اون فاصله ی تقریبا دور ببینم..
صندلی رو از زیر پاش کشدیند!..
حسام دستش جلوی دهانش رفت و از جمعیت به سمت مخالف دوید..
پشت سرش دویدم. جایی کنار پیاده رو روی زمین نشست و هر چی خورده و نخورده بود بالا آورد.
کنارش روی زمین نشستم..
در حالی که دهنش رو با پشت دستش از مونده ی بالاآورده هاش پاک می کرد زیر لب آروم گفت: تموم شد فاطمه..بالاخره تموم شد...
....
یک ماه بعد
وسط تابستون بود و امتحان های باقی مونده ی ترم آخر دانشگاه تموم شده بود. حال روحی حسام خلاف انتظارم بهتر از قبل شده بود. خودش می گفت که انگار باری از رو دوشش برداشتن! و من که مثل همیشه حقیقت و دورغ رو از حرف های حسام تشخیص می دادم می دونستم این راست ترین حرفیه که بهم زده!!
ولی هم زمان غم عمیقی توی چشماش پدیدار شده بود که فقط گذشت زمان این غم رو از بین می برد.
باید بهش فرصت زندگی داده می شد. یک زندگی جدید که داخلش شادی موج بزنه.. بعد همه ی این اتفاقا شادی حق هر دو تای ما بود.. هر دومون که پدرمون رو به نوعی از دست داده بودیم.
بعد آخرین امتحان با عاطفه و میلاد به رسم خداحافظی جشن کوچکی تو کافه گرفتیم.
داخل کافه، میلاد که تو این چند ماه فکر می کردم دلش رو از من کنده باشه نگاه های معنی دارش رو بهم دوخته بود.
عاطفه خوش حال از پایان امتحانا دست به منو برد و گفت: خوب! برای فارغ التحصیلی چی می چسبه؟!
romangram.com | @romangraam