#سولمیت
#سولمیت_پارت_187
- چطورمی تونین انقدر راحت به کسی تهمت بزنین؟ این شایعه های بی اساس رو از کجا شنیدین؟ یا این که خودتون این شایعه ها رو ساختین؟
کارت پلیسش رو درآورد و در حالیکه بهشون نشون میداد ادامه داد: می دونستین همچین شایعه های مخرب و تهمت های بی اساسی چه مجازاتی دارن؟ و اگر اون پسر و مادری که دربارش حرف می زنین ازتون شکایت کنن شما هم پاتون به دادگاه می کشه؟
یکی از دو نفر، که مرد قد کوتاهی بود سرش رو بالا آورده بود تا بتونه با امید چشم تو چشم بشه. با ترس جواب داد: خوب حالا! ما که چیزی نگفتیم! بدتر از ایناش رو درباره ی اون پسره می گن!
قبل اینکه بذاره امید جواب بده به همراه رفیقش سریع از میان جمعیت رد شد و جلو رفت.
حسام سرش رو پایین انداخته بود و سکوت کرده بود. امید به سمتمون برگشت و شونه های حسام رو گرفت و گفت:
قوی باش پسر! نذار این حرف های بی سروته زندگیت رو خراب کنن!
حسام سرش رو همون طور که پایین انداخته بود به تائید تکون داد...
با شروع محاکمه همهمه بیش تر شده بود و من نگاهم روی حسام و عکس العمل هاش بود تا صحنه ی اعدام.
حسام اما، آرامشی توی چشماش داشت انگار نه انگار کسی که قراره اعدام بشه پدرشه!
پدرش رو از پشت دست بسته، روی صندلی دار بردند...ولی چشماش رو به دلایل نامعلومی نبسته بودند..
طناب رو بر گردنش انداختند...
پدرش گویی نگاهش به حسام بود و تونسته بود از تو جمعیت حسام رو ببینه..
توی چهره اش غمی بود که از شخصیت خونخوار و منفورش بعید بود.
نه! نباید این پستی آخر رو در حق حسام انجام می داد!
romangram.com | @romangraam