#سولمیت
#سولمیت_پارت_186

به سمتش رفتم.

- باشه حسام.. به خودت فشار نیار! هر کاری بگی انجام می دیم..

به سمت آشپزخونه رفتم و براش آب آوردم. امید کمکش کرد بشینه رو مبل. دستاش رو گذاشت کنار شقیقه هاش و رو به زمین چشماش رو بست.

لیوان آب تو دستم رو به سمتش گرفتم. ازم گرفت و یک سره بالا کشید.

- بدجورعرق کردی!

امید دستمال کاغذی برداشت و پیشونی عرق کردش رو باهاش پاک کرد.

بعد چند دقیقه که کمی آروم شد گفت: دیر می شه. لطفا زودتر حاضر شین... یا این که خودم تنهایی می رم.

فوری گفتم: نه من که حاضرم. امید لطف می کنی ماشینت رو روشن کنی تا ما هم بیایم؟

امید بی هیچ حرفی بلند شد و از خونه خارج شد.

سعی کردم نگرانی هام رو ازش پنهون کنم که بیش تر از این اذیت نشه.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم: بلند شو. بذار کمکت کنم...

بازوش رو گرفتم و به سمت ماشین امید از خونه خارج شدیم...

رسیده بودیم. جمعیت زیادی که از قشرهای مختلف بودن و هر کدوم به نوعی از پدر حسام ضربه دیده بودن اومده بودن. زمزمه هایی که به گوش می رسید خدشه می انداخت بر روح سفید و بی گناه حسام..

.....- شنیدی می گن پسرش از معشوقه ی قبلیش بوده؟ هر دوتاشون پسره رو به امون خدا ول کردن و رفتن یه گوشه ی دنیا.. معلوم نیس اون معشوقه ی اولیش چه بلاهایی سر جوونای این مملکت آورده!... شاید پسرش هم جزو این باند جاسوسیه...به نظرم که کل خانوادش رو باید محاکمه کنن!

امید رگ غیرتش به جوش اومده بود. به سمت دو مردی که این حرف های بی سر و ته رو می زدند رفت

romangram.com | @romangraam