#سولمیت
#سولمیت_پارت_185


سرش رو به نفی تکون داد: این حق منه فاطمه! می خوام مجازات کسی که اسم پدر روش بود و بویی از پدری نبرده بود رو ببینم...

نگران نگاهش کردم.. مطمئن بودم نمی تونم از تصمیمی که گرفته منصرفش کنم.. با نگاه سنگین و آروم همیشگیش متقاعدم کرد.

سری به تاسف تکون دادم و بدون خداحافظی به سمت در خروجی پشت بوم رفتم. با نگاهش من رو دنبال کرد تا وقتی وارد خونه شدم...

کل شب خوابم نبرد و با فکر به فردا اتاقم رو چند صدباری تا صبح متر کردم...

...

یک ساعت مونده بود به برگزاری حکم. چند ساعت زودتر به خونه ی امید رفته بودم و بدون هیچ حرفی سه تامون تو سه گوشه ی جدا از هم تو خونه نشسته بودیم. بلند شدم و به سمت امید که سرش تو گوشی بود و روی مبل دو نفره لم داده بود رفتم. با دیدنم خودش رو جمع و جور کرد. کنارش روی مبل نشستم. مردد از حرفی که بخوام بزنم و نگران سرم رو پایین انداخته بودم.

- چیزی می خوای بگی؟

سرم رو به تائید تکون دادم..

آروم و زیر لب گفتم: می خوام با ماشین تو بریم. اگه ممکنه مسیرت رو تغییر بدی تا زمانی که محاکمه تموم بشه.

امید پا رو پا انداخت و گفت: می بینی که نمی شه حسام رو راضی کرد. حتی نمی ذاره باهاش صحبت کنیم.

- نگرانم امید. خیلی نگرانم. وضعیت قلبش رو می دونی که. تازه عمل کرده... سوای اینا اگه همچین صحنه ای رو ببینه تا آخر عمر تصویر پدرش تو اون حالت از ذهنش نمی ره!

با شنیدن صدای حسام هر دو به سمتش برگشتیم و بی اختیار بلند شدم.

- اون آدم پدر من نیست! چرا نمی فهمین! من هیچ احساسی بهش ندارم.. اگرم الان می رم فقط مثل بقیه ی مردم.. بقیه ی دانشجوها.. بقیه ی کسایی که آسیب دیدن به خاطرش.. می خوام مجازاتش رو ببینم!

صداش بلند شده بود و دستش رو قلبش رفته بود و نفساش رو به سختی بیرون می داد.


romangram.com | @romangraam