#سولمیت
#سولمیت_پارت_184

همون طور که دستاش رو گرفته بودم گفتم: حرف بزن سولمیتم. هر چی می خوای بگو! انقدر بگو که خالی بشی..

ناباورانه جواب داد: مادرم حتی تو این وضعیت هم نیومده ایران..

صورت نگرانم رو بهش دوختم که همچون بچه ای سر به زیر انداخته بود و با گوشه ی لباسش بازی می کرد..

- چی بگم که جای خالی پدر و مادرت رو پر کنه! چی دارم که بگم؟!

چشماش رو معصومانه بهم دوخت که طاقت نیاوردم و وسط پیشونیش رو بوسیدم.

-اصلا من مادرت! من پدرت! من هر کی که داشتی و نداشتی می شم برات. شبا به جای مامانت برات لالایی می خونم.. روزا به جای پدرت موقعی که می رم سر کار میام و تو بغلم می گیرمت و ازت خداحافظی می کنم و شب ها که از سر کار بر می گردم برات هر چی دوست داری می خرم.. به جای مادرت برات آشپزی می کنم. هر غذایی که دوست داری برات می پزم. می ذارمت رو پاهام و تکونت می دم تا خوابت بگیره. روزهای تعطیل می برمت پارک و روی تاب هلت می دم....

داشتم به ادامه ی حرفهام درباره ی کارهایی که پدر و مادرها برای بچشون می کنن فکر می کردم

نمی دونم چند لحظه گذشت ولی برای من مثل سالیان دور و درازی بود که با حسام گذروندم و نگذروندم. برای من تلفیق روزهای حس کردن وجود حسام کنارم و روزهای نبودش بود.. سال های طولانی بچگیمون که به تنهایی عاشقم بود و من متوجه حضورش تو زندگیم ،بعد دژاووی اولی که درباره ی خودکشی دوستامون دیده بودیم، نبودم...

آب دهانشو قورت داد و گفت: معذرت می خوام..

معذب بلند شدم و گیج و حیران دستام رو روی لپام گذاشتم که از شدت خجالت سرخ شده بودند. حسام هم بلند شد و برای این که موضوع رو عوض کنه من من کنان گفت: من... بر می گردم... خونه ی امید.

می خواست بره که مانعش شدم..

-فردا؟... که قرار نیست بری؟ شنیدم اعدامش عمومیه و تو محضر عوام قراره انجام بشه..

مردد گفت: می خوام برم..

عصبی گفتم: دیوونه شدی؟! با این وضعیت قلبت آخه..

نفسم رو با حرص بیرون دادم و ادامه دادم: تو خونه ی امید بمون خودم میام پیشت..

romangram.com | @romangraam