#سولمیت
#سولمیت_پارت_183
از دستم گرفتش و نوشته رو آروم زیر لب خوند
-soulmate, to the real you
نفسی از ته دل کشید و لبخند محوی روی لبانش نشست. معلوم بود حوصله ی هیچی رو نداره..
رو به آسمون تاریک شهر گفتم: این آهنگ، من رو می بره به یه دنیای دیگه..
لب ورچیدم و مجدد حرف هام رو ادامه دادم: به خاطر پدرت...
حرفمو قطع کردم و به چشمهاش که خیره به زمین بود چشم دوختم..
طاقت نیاورد و قطره اشکی از چشماش روی گونه اش لغزید. به آرومی سرش رو به آغوشم کشیدم. سرش رو بهم تکیه داد و دستاش رو به دور کمرم حلقه کرد و آروم شروع کرد به گریه کردن.
دست بردم روی موهاش و نوازشش کردم.
- می دونم چقدر برات سخته. می خوام تموم اون دردی که تحمل می کنی رو بهم بدی و من رو به خاطرش مقصر بدونی تا زمانی که آروم بشی!
بین گریه هاش گفت: حرف های خودم رو به خودم تحویل می دی؟
شونه های لرزونش رو با دستام گرفتم و به عقب کشیدمش
- اوهوم! مگه حرف های تو حرف های دل منم نیست؟!
با دیدن صورتش که از سفید به قرمز تغییر رنگ داده بود و چشمای مشکی عمیقش، که خیس اشک بود از حرفم پشیمون شدم. قطعا هر چقدر هم، هم دیگه رو می فهمیدیدم درک این که کل عمرش بدون پدر زندگی کرده و الان هم با این وضعیت داره از دستش می ده از توان من خارج بود..
گریش شدت گرفته بود. گذاشتم تو بغلم گریه کنه ولی مگه آروم می شد! بعد از چند دقیقه که مخزن اشکش خشک شد ازم جدا شد..
romangram.com | @romangraam