#سولمیت
#سولمیت_پارت_182

- الو فاطمه؟ خونه ای؟ من بالا پشت بومتونم..

همین طور که بلند می شدم گفتم: آره الان میام.

نزدیکای تابستون بود و هوا رو به گرمی رفته بود. با همون لباس تنم بلند شدم وجعبه ی موسیقی مشترکمون و نامه ی دوست بچگیم رو برداشتم و به سمت پشت بوم رفتم.

حسام گوشه ای پشت به من نشسته بود و دستاش رو گره کرده تو هم به ستاره های آسمون توی دوردست خیره شده بود.

آروم جلو رفتم و وقتی نزدیکش شدم متوجهم شد و روش رو به سمتم برگردوند.

لبخندی زدم و کنارش نشستم.

سکوت سنگینی برای چند دقیقه بینمون بود.. حرفی برای تسکین درد هاش نداشتم.

نامه ای که دوست بچگیام ،نگین، نوشته بود رو براش خوندم..

برای این که فضا عوض بشه گفتم: من احمق فکر کردم این جوجه اردک تو داستان پدرمه! اولین بار به خاطر همچین چیزی به خاطر پدرم شک به دلم افتاد.. چقدر که دلم براش تنگه..

قطعا اون لحظه ها زمان مناسبی برای گفتن این حرف ها نبود..

با حرف زدن درباره ی پدری که جونشو به خاطر فرزندش از دست داده، بیش تر حسام رو آزار می دادم.

جعبه ی موسیقی رو برداشتم و کوکش کردم.

- دفعه های قبلی که این جا اومده بودی فرصت نشد کامل بهش گوش بدیم..

نوشته ی داخلش رو نشونش دادم.

- ببین این جعبه رو مخصوص ما دو تا درست کردن..

romangram.com | @romangraam