#سولمیت
#سولمیت_پارت_181
روی صندلی های ردیف جلوی دادگاه خودش رو انداخت. پدرش مات و مبهوت به حسام زل زده بود که با کشیده شدن بازوش توسط سربازها و گفتن "راه بیفت" به سمت خروجی در رفت.
حتی فرصت نکردم نگاه پر از تنفرم رو موقع خارج شدن پدر حسام، نثارش کنم.. وقتی هم برای متنفر بودن از کسی نداشتم. پا تند کردم و به سمت حسام دویدم.
آروم کنارش نشستم و خیره به چشماش که عمیق تر از هر زمان دیگه ای بود شدم. چشم هایی که پر حرف بود و من می تونستم بخونمشون..
نگاه کوتاهی بهم کرد و بلند شد.
- بریم بیمارستان.. دیدی گفتم اتفاقی برام نمی افته!
خنده ی کوتاهی کردم و پشت سرش راه افتادم..
بدون هیچ حرفی به بیمارستان رفتیم.
روز عمل قلبش رسید و عملش با موفقیت تموم شد. با اینکه مجبور بود برای مدت نامعلوم با ضربان ساز قلبی و اسپری تنفسی زندگی بکنه.
قرار شد بعد ترخیصش جشن سه نفره ای بگیریم.. جشنی که پر بود از همزمانی شادی و تلخی...
....
یک ماه بعد
خونه ی حسام که به دست پدرش قبل رفتنشون فروخته شده بود و الان جایی برای موندن نداشت. به پیشنهاد امید، قرار شده بود تا پیدا کردن خونه برای اجاره، تو خونه ی امید بمونه.
مادرمن اوضاعش کمی بهتر شده بود و می تونست کارهاش رو خودش انجام بده. من هم به فکر پایان نامه و فارغ التحصیلیم بودم. پرونده به کل بسته شده بود. همه ی افرادی که تو این پرونده دخیل بودند پیدا شدند و همشون محاکمه شدند. در آخر هم قرار بر اعدام پدر و زن بابای حسام شد. شب قبل اعدام، فکر حسام از سرم بیرون نمی رفت. می خواستم بهش زنگ بزنم ولی مردد بودم. با در اومدن صدای گوشی فوری جوابش رو دادم..
حسام با صدای خش داری که نشون از گریه هاش می داد جواب داد..
romangram.com | @romangraam