#سولمیت
#سولمیت_پارت_180
دادگاه
من و حسام کمی دیرتر از شروع دادگاه رسیده بودیم. با پرستاری که کنارمون بود داخل دادگاه شدیم. قاضی جلسه رو چند دقیقه پیش شروع کرده بود و پدر حسام و لی لی چند ردیف جلوتر از ما نشسته بودند. نفس های حسام با دیدن پدرش تو اون وضعیت سنگین شد. پرستار اسپری گاز رو درآورد و به سمتش گرفت. بعد چند بار نفس کشیدن با اسپری، پسش زد و رو بهم که با نگرانی بهش خیره بودم نگاه کرد و لبخند محوی زد
- من خوبم..
به صندلی های ردیف اول خیره شد و ادامه داد : کاش می شد با پدرم صحبت کنم..
...
بعد از تموم شدن دادگاه، قاضی حکم نهایی رو به جلسه ی بعد موکول کرد تا زمانی که مدارک و شواهد کامل تر بشه. حسام رو که حالش بدتر شده بود به کمک پرستار بلند کردم.
در یک لحظه دستامون رو رها کرد و به سمت پدرش دوید.
به التماس از چند تا سربازی که بازوی پدر دستبند زده شو گرفته بودن تا از دادگاه خارج کنن خواست بذاره فقط چند دقیقه باهاش حرف بزنه. بعد موافقت سربازا چشم به پدرش دوخت.
پدرش ایستاد در حالی که سرش رو به زمین انداخته بود.
حسام با صورتی برافروخته شروع کرد به گفتن هر آن چه در این هجده سال تو دلش مونده بود و سنگینی می کرد.
- بهم بگو! بگو اون سالی که من و مامان رو ول کردی و رفتی به خاطر این نبود که جنایت کار شده بودی! بگو فقط یه زن چشم آبی دلت رو برده بود!.. من نامردی رو به این همه جنایت کثیف ترجیح می دم! خواهش می کنم بهم بگو بچه ی پنج سالت رو به امون خدا ول نکردی که جون آدما رو تو دستات بگیری! بهم بگو پدرم قاتل نیست.. بگو دروغه که حتی پسرش رو فدای جاسوس های خارجی کرده بود.. بگو دیگ لامصب.. من مطمئنم تو خبر داشتی از این که من تو اون اتاق شیشه ای هوشیارم و تراشه ها رو دست کاری می کنم.. مگه خودت عمدا همه رو بیرون نمی کردی که کنترل من به دستتون نیفته و تبدیل به یه ربات جاسوسی زیر دستتون نشم.. بگو که دلت به حال بچت سوخته بود.. بگو که بعد این همه سنگ شدن، یه ذره محبت پدری تو دلت مونده بود.. بگو که الکی من بی پدری نکشیدم.. بی مادری نکشیدم...
پدر حسام طاقتش رو از دست داد و رو به حسام فریاد زد: آره من دیوونه بعد این همه سال بد بودن، یک لحظه دلم به حال بچم سوخت! که نباید می سوخت.. وگرنه الان این جا نبودم که منتظر حکم اعدامم باشم.. باید هم کار تو رو می ساختم هم اون مرتیکه ای که هجده سال دربه در دنبالمون بود و آخرم به خاطر دخترش وقتی به یه نشونه ازمون رسیده بود همه ی سالهایی که برای گرفتنمون تلاش کرده بود رو به باد داد..
به هر حال هجده سال زمان زیادی بوده و نمی تونین خسارتی که من و لی لی و سازمانمون به نهادهای سیاسی این کشور زدیم و جاسوس هایی که نفوذ دادیم رو کامل از بین ببرین!
حسام ناباورانه به پدرش چشم دوخته بود. لبخند محوی زد. می تونستم حس کنم لبخندش نه شبیه پوزخندی به سنگ دل بودن پدرشه نه به حرف هایی که از زبونش می شنید.. لبخندش نشونه ی پیروزمندیش بود.. پیروز از این که تونسته بود موقع اسارتش به دست اون جونورا، محبت و دلسوزی پدریش رو حتی برای اندکی داشته باشه..
زیر لب آروم گفت: خدا رو شکر..
romangram.com | @romangraam