#سولمیت
#سولمیت_پارت_179
مثل همیشه آروم روی تخت خوابیده بود. کنارش نشسته بودم و موهاش رو شونه می کردم. با اومدن امید شونه رو کنار گذاشتم و بلند شدم
- سلام امید. چه خبر؟ از جزئیات دادگاه فردا خبر نداری؟ به زور تونست بخوابه.. خیلی اصرار داره فردا به دادگاه بیاد.
امید پاکت آبمیوه ای که خریده بود رو داخل یخچال گذاشت و نگاهی به چهره ی حسام که غرق خواب بود انداخت.
- حق داره. دادگاه پدرشه.. شاید آخرین باری باشه که بتونه پدرش رو ببینه!
پلک چشم های حسام پرید و آروم از خواب بیدار شد.
امید به سمتش اومد و دستاش رو گرفت.
حسام با صورت پر از غم بهش زل زده بود.
- اگه می خوای با دکترت صحبت می کنم تاریخ عملت رو بندازه عقب.. ولی می دونی که چقدر برات خطر داره.. شاید حرف هایی رو فردا بشنوی که اذیتت کنن.
با نگرانی آب دهانمو قورت دادم و مضطرب گفتم: نه لازم نکرده بیاد. فقط بحث عقب انداختن عمل نیست.. چطوری می تونه پدرشو تو دادگاه با این وضعیت قلبش ببینه!
حسام که سعی داشت من رو قانع کنه به آرومی نگاه سنگینش رو بهم دوخت
- دکترم که تقریبا موافقت کرده فاطمه! یه پرستارم کنارم می ذارن و هر تجهیزات پزشکی لازم باشه با خودمون می بریم.. با آمبولانس می رم و با آمبولانس بر می گردم..
وقتی این طوری نگام می کرد نمی تونستم مخالفتی بکنم.
سرم رو به تائید تکون دادم و قرار شد فردا با همدیگه به دادگاه این پرونده ی منحوس بریم.
...
romangram.com | @romangraam