#سولمیت
#سولمیت_پارت_178

حدودا یک ساعتی طول کشید که تونستن صفحه ی اصلی سایت رو پیدا کنن. به ناگاه همکار امید دستاش رو به هم کوبید که از جام پریدم.

بلند فریاد زد: موفق شدیم! همینه!

ناباورانه حسام رو بغل کرد که من و امید خندمون گرفت.

ادامه داد: بزرگ ترین کمک رو کردی! با این می تونیم کل خلافاشون رو در بیاریم!

حسام که سعی داشت پلیس رو از خودش جدا کنه ابروهاش رو بالا انداخت و به زور با صدایی که گرفته بود گفت: خواهش می کنم! کاری نکردم.. فقط من تنفسم مشکل داره..

پلیس فتا که متوجه منظورش نشده بود بیش تر بغلش کرد که حسام به سرفه افتاد.

امید دوستش رو از پشت کشید که خودش رو از حسام جدا کنه

- علی جان! چی کار می کنی؟

با شوق و ذوق رو به امید گفت: آخه تو نمی دونی این چه موفقیت بزرگی محسوب می شه! آقا حسام باید بیاد جزو نیروهای ما بشه با این استعداد بالقوه ای که داره!

فوری جوابش رو دادم: نیازی نیست! آقا حسام مهندسیش رو تموم کنه شاهکار کرده!

هر چهارتامون زدیم زیر خنده!

اولین باری بود که بعد چند ماه می تونستم از ته دل بخندم. مطمئن بودم که پیروزی من و پدرم توی این پرونده نزدیکه...

...

وضعیت مادرم بهتر شده بود ولی هنوز بستری بود. بهش هیچی درباره ی این اتفاقا نگفته بودم و بنا رو گذاشته بودم به سکوت. با ردی که از دارک وب زده بودن پیداشون کردن و قرار بود براشون دادگاه تشکیل بشه. چند روزی به عمل قلب حسام مونده بود که امید خبر تشکیل دادگاهشون رو بهمون داد. درست افتاده بود روز عملش! می خواست تاریخ عملش رو تغییر بده و خودش توی دادگاه پدرش باشه ولی دکتر موافقت نمی کرد. روز قبل عمل کنارش نشستم و باهاش صحبت کردم. سعی کردم راضیش کنم دل از اومدن به دادگاه بکنه..

...

romangram.com | @romangraam