#سولمیت
#سولمیت_پارت_176

- این مدت چقدر اذیت شدی!.. ببخش منو سولمیتم که تنهات گذاشتم..

دستم رو روی دستش گذاشتم.

- نه عزیز دلم. تو همیشه پیشم بودی. مگه می شه روح ما دو تا از هم جدا باشه.

- هر دژاوویی که این مدت دیدی منم می دیدم.. وقتی تو دژاوو دیدمت که تو اتاق شیشه ای به دیوار مشت می کوبی و صدام می زنی، از این که نمی تونستم از رو تخت بلند شم از خودم بیزار بودم.

با تعجب بهش چشم دوختم

- مگه تو بیهوش نبودی اون مدت؟

سرش رو تکون داد

- نه! نیمه هوشیار بودم.. به خاطر شوک هایی که بهم وارد کرده بودن و اطلاعاتی که با تراشه توی چند جا از سرم جا گذاری کرده بودن تا بعد بتونن ازم به عنوان انسانی که مطیعشون بشه استفاده کنن. با همه ی جاسوسای تربیت شدشون همین کار رو کردن. در واقع می خواستن به یه ربات انسان نما تبدیلم کنن..

- یعنی اون تراشه ها هنوزم تو سرت هستن؟

دستش رو به سمت گردنش برد و سرش رو به سمت مخالف من خم کرد و نقطه ای روی گردنش رو با انگشتش نشون داد.

- باید همین جاها باشه.. جایی که کار گذاشتنش.. ولی وقتی پدرت ردشون رو زد همه شو از سرم خارج کردن. نمی خواستن مدرکی جا بذارن.

نفسم رو به سختی بیرون می دادم

- پدرم؟!

سرش رو با تاسف تکون داد: آره.. ولی با نقشه، پدرت رو با جون تو تهدید کردن و گفتن اگه خودشو یکی از اون خلافکارها و درواقع مهره ی اصلی این باند جاسوسی جا بزنه کاری باهات ندارن.. من رو هم با خودشون نبردن چون فکر می کردن آزمایش هاشون رو من جواب داده و من عملا بدون نیازی به اون تراشه ها هم به ربات جاسوسیشون تبدیل شدم.

- پس چطوریه که بلایی سرت نیومده؟

romangram.com | @romangraam