#سولمیت
#سولمیت_پارت_175
- چشم.
به سمتش رفتم و امید هم پشت سرم داخل اومد.
...
حسام ماسک اکسیژنش رو درآورد و بهمون سلام داد. فوری جلو رفتم و ماسک رو روی صورتش گذاشتم.
- مگه دکتر نگفت نیاز به اکسیژن داری؟ نمی خواد چیزی بگی فعلا استراحت کن.
امید جلو اومد و به تائیدم گفت: آره حسام جان. به خودت فشار نیار..
از زیر ماسک گفت: آینه..
امید جلوتر اومد و چهره ی پر از سوالش رو به حسام دوخت. با خودش کمی کلنجار رفت و راضی به سوال کردن از حسام نشد.
حسام رو به امید ادامه داد: اون آینه ها بهشون ردیاب وصله. باهاش می تونین جای پدر و لی لی رو پیدا کنین.. پدر فاطمه بی گناهه..
طاقت نیاوردم و پرسیدم: بیش تر توضیح بده حسام.
امید که به نظر درباره ی حال حسام نگران تر از من بود جلومو گرفت و گفت: مگه نشنیدی دکتر گفت باید استراحت کنه. نباید با این سوالا بهش فشار بیاریم!
حسام آروم سرش رو به نفی تکون داد
- ایرادی نداره.
چشمای عمیقش رو بهم دوخت و دستش رو به سمت گونه ام آورد
romangram.com | @romangraam