#سولمیت
#سولمیت_پارت_173


حرفش رو قطع کرد.

صورت خونی پدرم جلوی چشمم اومده بود. سر درد شدیدی داشتم. عصبی رو به امید گفتم: چرا این دو نفر رو پیدا نمی کنین؟ نباید پیدا کردنشون سخت باشه که!

- متاسفانه ردشون رو پیدا نمی کنیم. سابقه ی تغییر چهره ی حرفه ای رو هم بهش اضافه کنی یه مدت طول می کشه که بشه پیداشون کرد. هر چی مدرک بوده هم با خودشون بردن..

- به نظرم حسام بیدار بشه حرف های زیادی برا گفتن داشته باشه.

-اوهوم.

بلند شدم که ازش خداحافظی کنم. به دنبالم بلند شد و رو بهم گفت: یکم استراحت کن. من امروز رو پیش مادرت و حسام می مونم.

- دفعه ی قبل هم گفتم خودم از پس این کارا بر میام. نمی خواد نگران چیزی باشی.

امید صداش رو کمی بالا برد: آخه قیافه ی خودتو تو آینه دیدی دختر؟ می خوای خودتو نابود کنی راه های دیگه ای هم هست!

سرم رو با پوزخندی تکون دادم.

- تو عوض نمی شی!

دستاش رو به تسلیم بالا آورد: باشه ببخشید! می دونم زبونم نیش داره و تلخه ولی وقتی لج بازی می کنی خونمو بدجور به جوش میاری! چرا نمی فهمی من چقدر نگرانتم!

چشماش رو بهم دوخته بود.

آب دهانمو قورت دادم و سرم رو پایین انداختم و ناخواسته گفتم: من... نمی تونم به کسی اعتماد کنم! حتی تو!

- خیلی خوب! پس بذار به عاطفه بگم بیاد پیشت! به اون که اعتماد داری. حتی به عاطفه هم اجازه نمی دی بیاد بیمارستان! یا فامیل نزدیک ندارین که بخوای کنارت باشه؟!


romangram.com | @romangraam